دولت بايد يك طرز حكومت حقيقي باشد. حكومت عامه (دموكراسي)، حكومت متنفذين (اليگارشي) و حكومت استبدادي (خود كامه ستمگر) نامطلوب است، زيرا اينها دولتهاي طبقه اي هستند وقوانينشان براي خير و سود طبقات خاص وضع مي شود و نه براي خير و مصلحت كل جامعه دولتهايي كه داراي چنين قوانيني هستند حكومتهاي واقعي نيستند بلكه حزبها و دسته بندي هايي هستند و دعوي آنها درباره عدالت لاف و گزافي بيش نيست(34).
حكومت نبايد به كسي به دليل ملاحظات تبار و نسب يا ثروت واگذار شود، بلكه به دليل شخصيت و اهليت و شايستگي براي فرمانروايي حكومت را بايد به وي سپرد.
و فرمانروايان بايد مطيع قانون باشند. \"جامعه اي كه در آن قانون فوق حاكمان است، و فرمانروايان فروتر از قانونند، داراي رستگاري و هر بركت و نعمتي است كه خدايان مي توانند ببخشند \". افلاطون در اينجا دوباره بر آنچه قبلاً در رساله سياسي گفته است تاكيد مي كند.
پس دولت نه براي خير طبقه معيني از آدميان، بلكه براي هدايت ورهبري زندگي نيكو، وجود دارد، و افلاطون در قوانين عقيده راسخ خود را درباره اهميت نفس و توجه و مراقبت نفس دوباره با الفاظ روشن اظهار مي كند. \"پس از خدايان، الهي ترين چيزي كه آدمي داراست نفس اوست كه به راستي بيش از همه چيز متعلق به اوست \"، و \"همه طلايي كه زير زمين يا روي زمين است در مبادله با فضيلت كافي نيست \"(35).
افلاطون مدينه هاي بزرگ را چندان خوش نداشت، و شمار شهروندان را در تعداد 5040 تعيين مي كند، كه مي تواند قابل قسمت به پنجاه و نه عدد باشد و \"تعداد لازم را هنگام جنگ و در زمان صلح و براي تنظيم قرار دادها و معاملات، به ضميمه مالياتها و بخش هاي شهري ارائه مي دهد \"(36). اما اگر چه افلاطون از 5040 شهروند سخن مي گويد، از 5040 خانه نيز سخن مي گويد، كه مستلزم شهري است داراي5040 خانواده نه 5040 نفر. به هر صورت كه باشد، شهروندان داراي خانه و زمين خواهند بود. زيرا، هر چند افلاطون صريحاً به كمونيسم (مرام اشتراكي) به عنوان كمال مطلوب مي چسبد، در رساله قوانين براي بهترين نظام بندي كه عملي تر است وضع قانون مي كند. وي در عين حال براي جلوگيري از رشد يك جامعه ثروتمند و تجاري شرط و قيودي مي انديشد. مثلاً شهروندان بايد پولي كه تنها در ميان خودشان رايج باشد و بقيه بشر آن را نپذيرند داشته باشند(37).
افلاطون نحوه تعيين و نصب و وظايف مقامات دولتي و قضايي را به تفصيل مورد بحث قرار مي دهد: من به ذكر يك يا دو مطلب اكتفا خواهم كرد. مثلآً سي و هفت پاسدار قانون (نوموفيلاكس) وجود خواهند داشت، كه هنگام انتخاب كمتر از پنجاه سال سن ندارند و منصب خود را حداكثر تا هفتاد سالگي حفظ خواهند كرد. \"همه كساني كه سوار يا پياده خدمت سربازي مي كنند يا در دوره خدمت نظامي در جنگ شركت داشته اند، در انتخابات مقامات دولت سهم خواهند داشت \"(38). همچنين شوراي شهر با 360 عضو انتخابي از هر طبقه مشخص جامعه نود نفر، تشكيل خواهد شد، راي گيري ظاهراً به نحوي تعيين شده كه انتخاب پيروان و طرفداران عقايد افراطي را نامتحمل مي سازد. تعدادي وزير خواهند بود، مانند وزيراني كه سرپرست و ناظرموسيقي و ورزش اند (دو وزير براي هر يك، يكي براي تعليم و تربيت، ديگري براي اداره مسابقات). اما مهمترين وزراء وزير آموزش و پرورش خواهد بود كه از جوانان، چه مرد و چه زن، سرپرستي خواهد كرد و بايد دست كم پنجاه سال داشته باشد، \"پدر فرزنداني كه به طور قانوني به وجود آمده اند، هم پسر و هم دختر، يا به هر حال از يك جنس. كسي كه انتخاب شده است و كسي كه انتخاب كننده است بايد در نظر بگيرد كه اين مقام از همه مقامات كشور مهمتر است \"؛ قانونگذار نبايد اجازه دهد كه تعليم و تربيت كودكان و نوجوانان كاري ثانوي و فرعي يا كيف ما اتفق شود(39).
هيئتي از زنان براي نظارت كردن بر زوجين به مدت ده سال بعد از ازدواج وجود خواهد داشت. اگر زن و شوهري در مدت يك دوره ده ساله فرزنداني پديد نياوردند، بايد در صدد جدايي و طلاق برآيند. مردان بايد بين سنين سي و سي و پنج و دختران بين شانزده و بيست (بعداً هجده) ازدواج كنند. نقض وفاداري زناشويي سزاوار كيفر خواهد بود. مردان خدمت سربازي را بين بيست و شصت سالگي انجام خواهند داد، و زنان بعد از بچه آوردن و پيش از پنجاه سالگي. هيچ مردي پيش از سي سالگي و هيچ زني پيش از چهل سالگي به امور دولتي منصوب نخواهد شد. قيود مربوط به نظارت دولت بر روابط زناشويي براي ما بسختي پذيرفتني است، اما افلاطون بي شك آنها را نتيجه منطقي اين عقيده استوار خود مي دانست كه \"عروس و داماد بايد در اين انديشه باشند كه براي جامعه بهترين و زيباترين نمونه هاي كودكاني را كه مي توانند به بار آورند \"(40).
افلاطون در كتاب هفتم از موضوع تعليم و تربيت و روشهاي آن سخن مي گويد. وي آن را حتي در مورد كودكان به كار مي برد بدين معني كه كودكان بايد غالباً در جنبش باشند، چه اين كار اضطراب و هيجانات را در نفس خنثي و بي اثر مي كند و \"آسودگي و آرامش در نفس \"(41) پديد مي آورد. پسران ودختران از سه تا شش سالگي با هم در معابد تحت سرپرستي و نظارت بانوان بازي مي كنند، اما در شش سالگي جدا خواهند بود. و تعليم و تربيت دو جنس به طور جداگانه رهبري وهدايت مي شود، هر چند افلاطون اين نظر را ترك نمي كند كه دختران بايد بيش و كم از همان تعليم و تربيت پسران برخوردار باشند. آنان در ورزش و موسيقي تعليم و تربيت خواهند ديد، اما موسيقي بايد به دقت مورد مراقبت باشد، و گلچيني از اشعار توسط دولت فراهم خواهد شد. بايد مدارسي ساخته شود و آموزگاران مزد بگير (از ميان بيگانگان) استخدام خواهند شد: كودكان و نوجوانان هر روز در مدارس حاضر خواهند شد، كه در آن مدارس گذشته از موسيقي و ورزش به فراگرفتن حساب مقدماتي و نجوم و غيره خواهند پرداخت.
افلاطون براي جشنهاي ديني شهر (مدينه) وضع قانون مي كند. در هر روزي \"يك مقام دولتي دست كم يك قرباني به نام شهر و شهروندان و دارايي آنان به يكي از خدايان يا نيمه خدايان تقديم خواهد كرد \"(42). وي همچنين در موضوع كشاورزي و درباره آيين كيفري وضع قانون مي كند. درباره موضوع اخير افلاطون اصرار دارد كه نسبت به وضع رواني زنداني بايد توجه و بررسي به عمل آيد. تمايزي كه او بين آسيب (بِلابه) و جور و ستم (آديكيا) قائل مي شود(43) به فرقي كه ما ميان يك عمل عرفي و يك عمل جنايي قائل مي شويم تقريباً شبيه است.
در كتاب دهم، افلاطون پيشنهادهاي مشهور خود را براي مجازات انكار خدا و ارتداد و خلاف دين مطرح مي كند. قول به اينكه جهان محصول حركات عناصر جسماني، فاقد عقل و ادارك، است الحاد و انكار خداست. برضد اين موضع افلاطون استدلال مي كند كه حركت بايد منشاء داشته باشد، و در نهايت ما بايد اصلي كه به خود متحرك است داشته باشيم، كه نفس يا روح است. (افلاطون اعلام مي كند كه بايد بيش از يك نفس علت و عهده دار امور جهان باشد، چنانكه علاوه بر نظم بي نظمي و آشفتگي وجود دارد، ليكن ممكن است بيش از دو نفس وجود داشته باشد).
يك عقيده خلاف دين و كفر آميز زيان آور اين است كه خدايان را به انسان كاري و اعتنائي نيست(44). افلاطون بر ضد اين عقيده چنين استدلال مي كند:
1) خدايان نمي توانند فاقد نيروي رسيدگي و مراقبت نسبت به امور كوچك باشند.
2) خدا نمي تواند نسبت به جزئيات بي مبالات يا خيلي سخت گير باشد. حتي يك مخترع و صنعتكار انساني به امور جزئي توجه و عنايت دارد.
3) مشيت و عنايت الهي مستلزم \"دخالت \" در قانون نيست. عدالت الهي به هر حال در توالي زندگيها تحقق خواهد يافت.
يك عقيده خلاف دين كه مضرتر است اين است كه خدايان رشوه ستانند، يعني مي توان آنان را به وسيله تقديم رشوه ها (هدايا) وادار كرد كه ستمگري وبيداد را اغماض كنند(45). در مخالفت با اين عقيده افلاطون استدلال مي كند كه ما نمي توانيم فرض كنيم كه خدايان مانند ناخدايند كه به وسيله شراب مي توان وادارشان كرد كه از وظيفه خود غفلت كنند و كشتي و دريانوردان را به تباهي و هلاكت بكشانند، يا مانند ارابه راني كه [در مسابقه ها] مي توان به آنها رشوه داد تا پيروزي را به ديگر ارابه رانان تسليم كنند، يا مانند شباناني كه اجازه مي دهند گله مورد دستبرد قرار گيرد به اين شرط كه آنها در تاراج سهمي داشته باشند. فرض هر يك از اين امور، در حكم ارتكاب عمل كفر آميز است.
افلاطون مجازاتهايي پيشنهاد مي كند كه بر كساني تحميل مي شود كه ثابت شده باشد كه مرتكب گناه كفر و الحاد شده اند. يك مرتد اخلاقاً بي آزار با دست كم پنج سال بازداشت در دارالتاديب مجازات مي شود، و در اينجا اعضاء \"شوراي شبانه \"(46)، به ديدار او خواهند رفت و با او درباره خطاي راه و روشش گفتگو خواهند كرد(به احتمال قوي كساني كه مرتكب دو گناه مهمتر و خطرناك تر باشند مدت طولاني تري در حبس خواهند ماند). مجازات محكوميت ثانوي مرگ است. اما بيديناني نيز كه بر سر خرافات ديگران به منظور منافع خودشان معامله وسوداگري مي كنند، يا كساني كه فرقه هاي غير اخلاقي بنياد مي نهند، در تمام عمر در يك بخش بسيار دور و جدا از شهر زنداني مي شوند و هنگام مرگ جسد آنان را به گور نخواهند سپرد و دور خواهند افكند، و با خانواده هاي آنان محجوران و صغيران شهر كه بايد تحت قيمومت و سرپرستي قرار گيرند رفتار خواهد شد. به عنوان معيار سلامت و امنيت، افلاطون مقرر مي دارد كه هيچ پرستشگاه خصوصي يا مراسم ويژه اي مجاز نخواهد بود(47). به عقيده افلاطون پيش از اقدام براي تعقيب به علت بدبيني، پاسداران قانون بايد تعيين كنند كه \"آيا آن عمل به طور جدي انجام شده است يا تنها از روي ناداني ورفتار سبك كودكانه \".
در ميان مطالب مربوط به قانون كه در كتابهاي يازدهم ودوازدهم مفصلاً بحث شده است مي توانيم نكات ذيل را به عنوان نكات سودمند ذكر كنيم:
1) افلاطون مي گويد كه امري خارق العاده است اگر در \"شهري كه حكومت و سازمان نسبتاً منظم و خوبي دارد \" آزاد مردي يا بنده نيك رفتاري به منتهاي بينوايي و فقر بيفتد. بنابراين حكمي عليه گدايان صادر خواهد شد، و گداي حرفه اي را از كشور بيرون مي رانند، \"تا كشور ما از اين گونه حيوانات پاك بماند \"(48).
2) مرافعه جويي يا عمل تنظيم و رهبري مرافعات ودعاوي به منظور كسب سود، و همين طور كوشش براي ترغيب دادرسان به بيعدالتي، مستوجب مجازات مرگ خواهد بود(49).
3) در مورد اختلاس از صندوق و دارايي عمومي، اگر متخلف يك شهروند باشد به وسيله مرگ مجازات خواهد شد، زيرا اگر مردي كه از تعليم و تربيت مدني برخوردار بوده است چنين رفتار كند، علاج ناپذير است. اما اگر متخلف بيگانه يا برده اي باشد، هيئت دادرسان با در نظر گرفتن اين امر كه وي احتمالاً علاج ناپذير نيست(50) برايش تعيين مجازات خواهد كرد.
4) هيئتي از داوران كارگزاران دولت (اويثينوي) تعيين و نصب خواهد شد تا حسابهاي مقامات دولتي را در پايان مدت كارشان مورد رسيدگي و مميزي قرار دهد. (51)
5) \"شوراي شبانه \" (كه صبح زود پيش از كار روزانه تشكيل مي شود) مركب خواهد بود از ده پاسدار قانون (نوموفيلاكس) كه ارشد وبزرگترند، وزير و وزراي سابق آموزش و پرورش، و ده مرد منتخب ميان سنين سي و چهل. اين شورا شامل مرداني خواهد بود كه چنان پرورش يافته اند كه مي توانند وحدت و كثرت را مشاهده كنند، و مي دانند كه فضيلت يكي است(يعني مرداني كه تربيت ديالكتيكي دارند) و همچنين تعليم و تربيت لازم را در رياضيات و نجوم ديده اند و مي توانند عقيده اي راسخ درباره عمل عقل الهي در جهان داشته باشند. بدين ترتب اين شورا، كه مركب از مرداني است كه به خدا و نمونه ايدئال خير معرفت دارند، قادر خواهد بود كه بر قانون اساسي مراقبت كند و \"منجي حكومت ما و قوانين ما باشد \"(52).
6) براي اجتناب از آشفتگي و بدعتها و بي ثباتي، كسي مجاز نخواهد بود كه بدون تصويب و تجويز دولت به خارج سفر كند، وآن هم تنها وقتي مجاز خواهد بود كه بيش از چهل سال داشته باشد (البته بجز در موارد لشكركشي و ماموريت نظامي). كساني كه به خارج مي روند در بازگشت \"به جوانان مي آموزند كه موسسات ديگر دولتها نسبت به نهادهاي خودشان فروترند \"(53). مع ذلك، دولت \"ناظران \" ي به خارج مي فرستد تا ببينند آيا چيز قابل تحسيني در خارج هست كه اقتباس آن بتواند در وطن مفيد باشد. اين مردان نبايد كمتر از پنجاه يا بيش از شصت سال داشته باشند، و در بازگشت بايد گزارشي به \"شوراي شبانه \" بدهند. نه تنها ديدارهاي شهروندان از كشورهاي خارج، بلكه ديدارهاي مسافران خارجي نيز، تحت نظارت و سرپرستي دولت خواهد بود. كساني كه صرفاً به دلائل بازرگاني به كشور مي آيند تشويق و ترغيب نخواهند شد كه با شهروندان در آميزند، و حال آنكه با كساني كه براي مقاصدي كه حكومت تصويب كرده است مي آيند به عنوان ميهمانان دولت رفتاري محترمانه به عمل خواهد آمد(54).
7) بردگي: از قوانين كاملاً روشن است كه افلاطون نظام بردگي را پذيرفته است؛ او معتقد است كه برده دارايي خداوند خويش است، و اين دارايي قابل انتقال به ديگري است(55). به علاوه، در حالي كه در آتن عصر او كودكان حاصل ازدواج ميان يك كنيز و يك آزاد مرد ظاهراً آزاد شناخته مي شدند، افلاطون حكم مي كند كه كودكان هميشه متعلق اند به مالك كنيز، اعم از اينكه ازدواج با يك آزاد مرد باشد يا يك بنده آزاد شده(56). در بعضي جهات ديگر افلاطون خود را سختگيرتر از عرف معمول آتني معاصر خود نشان مي دهد. و از حمايت بردگان كه قانون آتني با آن موافقت كرده بود سرباز مي زند(57)، درست است كه او براي حمايت از برده حقوق و اعتبار عمومي مقرر مي دارد(مثلاً هر كس برده اي را بكشد تا مانع شود كه وي اطلاعي دربار تخلفي در مقابل قانون بدهد، با او همان رفتار خواهد شد كه گويي يك شهروند را كشته است(58). و به او اجازه مي دهد كه در موارد وقوع جنايت آگاهي خود را بدون اينكه تسليم شكنجه شود ارائه دهد؛ ليكن درباره اجازه براي اقامه دعوي و پي گرد عمومي عليه مردي كه نسبت به برده خود مرتكب زياده روي و انحراف از عدالت(هيبريس) شده است، و قانون آتني آن را اجازه داده بود، هيچ ذكر صريحي وجود ندارد. اينكه افلاطون از روش دور از تفكر تكلفي كه در رفتار با بردگان در آتن دموكراتيك به كار مي رفت ناخشنود بود از جمهوري آشكار است(59)، ليكن يقيناً نمي خواست كه از رفتار خشونت آميز نسبت به برده حمايت كند. بدين گونه در قوانين، هر چند وي اعلام مي كرد كه \"بردگان بايد چنانكه سزاوارند تنبيه و مجازات شوند، و نه اينكه به پند و اندرز دادن اكتفا شود كه گويي آزاد مردند، كه اين كار فقط آنان را مغرور مي كند \"، و \"زباني كه براي يك خدمتكار به كار برده مي شود بايد با لحن امر و فرمان باشد، و ما نبايد با آنان مزاح كنيم، اعم از اينكه زن باشند يا مرد \"؛ وي صريحاً مي گويد كه \"ما بايد از آنها به دقت مواظبت و نگهداري كنيم، نه تنها به خاطر آنان، بلكه بيشتر به خاطر خودمان. و رفتار درست و مناسب در مورد بردگان اين است كه با آنها بدرفتاري نكنيم، و اگر ممكن باشد حتي نسبت به آنان بيشتر عدالت كنيم تا با كساني كه با ما برابرند [افراد آزاد]؛ زيرا كسي كه واقعاً و طبيعتاً عدالت را محترم مي شمارد و حقيقتاً از ظلم بيزار و متنفر است، در معامله و رفتار خود با آن طبقه از آدميان كه نسبت به آنان به آساني مي تواند ستمكار باشد شناخته مي شود \"(60). بنابراين ما بايد نتيجه بگيريم كه افلاطون نظام بردگي را مطلقاً پذيرفته است ودر مورد رفتار با بردگان، نه آسان گيري و نرمي آتني را مي پسنديده است و نه بيرحمي و خشونت اسپارتي را.
8) جنگ: در نخستين كتاب قوانين، كلينياس(61) كرتي اظهار نظر مي كند كه مقررات كرت را قانونگذار با توجه به جنگ تنظيم و تعيين كرده است. هر شهري طبيعتاً در حال جنگ با هر شهر ديگر است، \"نه اينكه در واقع كساني آن را اعلام كرده باشند بلكه حالتي است دائمي(62) \". مگيلوس(63)، اهل لاكدمون، با او موافق است. اما بيگانه آتني خاطر نشان مي كند (الف) در مورد جنگ مدني يا داخلي، بهترين قانونگذار سعي مي كند كه از وقوع جنگ در كشور خود جلوگيري كند، يا، اگر جنگي آغاز شد خواهد كوشيد تا دسته هاي متخاصم را در يك دوستي پايدار و صلح و آشتي دهد، و ب) درباره جنگ داخلي يا بين المللي، دولتمرد حقيقي نحوه عمل را هدف قرار خواهد داد. و اما نيكبخت كشور، كه در صلح و حسن نيت تامين مي شود، بهترين چيز است. بنابراين هيچ قانونگذاري صلح را براي جنگ ترتيب نمي دهد بلكه جنگي را كه تجويز مي كند براي صلح است(64). بدين سان افلاطون هرگز داراي اين عقيده نيست كه خط مشي سياسي براي جنگ است، و با هواخواهان تند و كينه توز سياست نظامي در زمانهاي جديد همدمي و همفكري ندارد. وي خاطر نشان مي كند كه \"بسا پيروزي كه براي صاحبانش زيان آور است، اما تربيت هيچگاه زيان آور نيست(65) \".

نكات ديگر درباره نظريات سياسي افلاطون
وقتي كه آدمي درباره حيات انساني، درباره خير ودرباره زندگي نيكو مي انديشد، چنانكه افلاطون انديشيد، آشكار است كه نمي تواند روابط اجتماعي را ناديده بگيرد. آدمي در يك جامعه، نه تنها در اجتماع خانواده بلكه همچنين در اجتماعي وسيعتر، متولد مي شود و در اين جامعه است كه بايد خوب زندگي كند و به هدف و غايت خود نائل شود. او نمي تواند چنان رفتار كند كه گويي يك واحد جداست كه تنها براي خود زندگي مي كند. مع هذا، اگر چه هر متفكري كه به ديدگاه انسان گرايانه و مقام و سرنوشت انسان علاقه مند است بايد براي خودش نظريه اي درباره روابط اجتماعي انسان خود را به عنوان يك عضو غير فعال قدرت مطلقاً بزرگي- مثلاً امپراتوري ايران- احساس كند كه در آن از وي خواسته نمي شود كه نقش فعالي ايفا كند، مگر به عنوان مودي مالياتي يا سرباز، آگاهي سياسي وي به ندرت تحريك و بيدار مي شود: براي او اين مطلق العنان يا آن ديگري، اين امپراتوري يا آن ديگري، ايراني يا بابلي، چندان تفاوتي نمي كند. اما وقتي كه انساني متعلق به جامعه اي سياسي باشد كه در آن از او خواسته شود كه بار مسئوليت خود را به دوش بگيرد، و در آن جامعه نه تنها وظايف بلكه حقوق و فعاليتهايي نيز داشته باشد، در آن صورت از لحاظ سياسي آگاه و هوشيار بار مي آيد. براي انساني كه از لحاظ سياسي ناآگاه است دولت ممكن است به عنوان چيزي به نظر آيد كه در مقابل او قرار دارد، بيگانه اگر نه سركوبگر، و به اين تصور متمايل خواهد شد كه راه نجاتش گويي از طريق فعاليت فردي و شايد از طريق همكاري با ديگر جوامع است تا با قدرت اداري حاكم:
او مستقيماً برانگيخته نخواهد شد كه نظريه اي از دولت در ذهن خود بسازد. از سوي ديگر، براي انساني كه از لحاظ سياسي آگاه است، دولت، همچون هيئتي به نظر مي آيد كه وي در آن سهم ونقشي دارد، و آن را به گونه اي ادامه خويشتن مي انگارد، و بدين ترتيب برانگيخته خواهد شد تا به عنوان صاحب انديشه اي ژرف بين نظريه اي از دولت در ذهن خود بسازد.
يونانيان اين آگاهي سياسي را در درجه اي بسيار پيشرفته داشتند: زندگي خوب براي آنان جدا از مدينه يا دولتشهر (پليس) غير قابل تصور بود. پس چه چيز طبيعي تر از اينكه افلاطون، كه درباره زندگي خوب به طور كلي، يعني زندگي خوب انسان از اين حيث كه انسان است، مي انديشيد، درباره كشور نيز از اين حيث كه كشور است، يعني دولت شهر ايدئال(مدينه فاضله) بينديشد؟ وي فيلسوف بود و به اندازه اي كه به شهر ايدئال (مدينه فاضله)، يعني \"صورت \" يا مثالي كه علاقه مند نبود. البته اين سخن به معني انكار آن نيست كه تصور افلاطون درباره دولتشهر تا اندازه زيادي تحت تاثير طرز عمل دولتشهر يوناني معاصر او بود- طور ديگري نمي توانست باشد؛ اما وي اصولي را كشف كرد كه در اساس حيات سياسي قرار دارد، و بنابراين مي توان به نحو حقيقي گفت كه بنياد نظريه فلسفي \"دولت \" را نهاده است. مي گوييم يك نظريه فلسفي دولت، زيرا يك نظريه اصلاح مستقيم كلي و عام نيست، در صورتي كه بيان افلاطون درباره دولت مبتني بر طبيعت دولت من حيث هي است، وبنابراين براي كلي بودن مطرح شده است، يعني خصيصه اي كه براي يك نظريه فلسفي دولت اساسي است. كاملاً درست است كه افلاطون اصلاحاتي را مورد بحث قرار داده است كه فكر مي كرد به علت شرايط واقعي دولتهاي يوناني ضرورت دارد، و نظريه او بر زمينه دولتشهر (پليس) يوناني طرح ريزي شده بود؛ ليكن از آنجا كه وي عام و كلي بودن را در نظر داشت، كه پاسخگوي همان طبيعت حيات سياسي باشد، بايد مجاز باشد كه طرح نظريه اي فلسفي درباره دولت را بريزد.
نظريه سياسي افلاطون و ارسطو در واقع بيان تفكر ثمربخش بعدي درباره طبيعت و خصائص دولت را فراهم كرده است. بسياري از جزئيات جمهوري افلاطون ممكن است در عمل غير قابل تحقق و حتي در صورت عملي بودن نامطلوب نيز باشد، ليكن فكر بزرگ وي درباره دولت اين است كه دولت زندگي نيكوي آدمي را ممكن مي سازد وآن را ترفيع مي بخشد و به هدف دنيوي و رفاه و آسايش انسان كمك مي كند. اين نظر يوناني درباره دولت، كه نظر سن توماس نيز هست، برتر از نظري است كه مي توان آن را به عنوان انديشه آزاديخواه (ليبرال) درباره دولت شناخت، يعني اين نظر كه دولت را نهادي مي داند كه وظيفه آن حفظ دارايي خصوصي و، به طور كلي، نشان دادن رفتار و روشي منفي نسبت به اعضاء دولت است. البته در عمل حتي طرفداران اين نوع نظر راجع به دولت ناگزير بوده اند كه سياست \"لسه فر \"(66) را رها كنند، ليكن نظريه آنان در مقايسه يونانيان بي حاصل و تهي و منفي است.
با وجود اين، به اغلب احتمال فرديت (67) به قدر كافي توسط يونانيان مورد تاكيد واقع نشده است، چنانكه حتي هگل توجه كرده است. (\"افلاطون در جمهوري خود اجازه مي دهد كه حكام افراد را در طبقه خاصشان قرار دهند، و كارها و مشاغل خاصي را براي آنان معين كنند. در تمام اين روابط فقدان اصل آزادي شخصي وجود دارد. \" همچنين نزد افلاطون \"حق اصل آزادي شخصي ادا نمي شود \"(69). نظريه پردازان عصر جديد كه بر نظريه \"قرار داد اجتماعي \" تاكيد كرده اند بر اين مطلب پرتو روشني افكنده اند. در نظر آنان آدميان طبيعتاً اتمهايي هستند كه اگر در رقابت متقابل نباشند جدا و غير متحدند، و دولت صرفاً شيوه و تدبيري است براي اينكه آنان را حتي الامكان در اين وضع نگاه دارد و در عين حال مراقب نگاهداشت صلح وامنيت دارايي خصوصي باشد. اين نظر يقيناً متضمن حقيقت و ارزشي است است به طوري كه فرد گرايي متفكراني مانند لاك(70). بايد با نظريه جمع گراتر دولت كه فلاسفه بزرگ يوناني تصديق و تاييد كرده اند تركيب شود. به علاوه، دولتي كه هر دو جنبه حيات انساني را با هم تركيب مي كند بايد موضع و حقوق جامعه فوق طبيعي، يعني كليسا را تصديق كند. مع هذا بايد متوجه باشيم كه اجازه ندهيم اصرار بر حقوق كليسا و اهميت غايت فوق طبيعي انسان ما را به آنجا بكشاند كه شخصيت دولت را، كه همچون يك \"جامعه كامل \" است كه رفاه و آسايش دنيوي را به منزله غايت خود دارد، به حداقل برسانيم يا ناقص و تحريف كنيم(71).

پي نوشتها:
1- State. بايد توجه داشت كه مقصود از \"كشور \" در اينجا جامعه سازمان يافته اي است در سرزميني معين كه صاحب حكومتي مستقل و داراي شخصيت حقوقي است. در اين فصل كلمات كشور، مدينه، شهر، دولتشهر و احياناً جامعه و دولت به معني واحد يا به طور قريب المعني به كار رفته است.
2- Tyrant
3- 354 ج1.
4- 368 ه2- 369 الف 3.
5- جمهوري، 369 ج 1-4.
6- 377 الف 12- ج5.
7- 380 5-ج 3.
8- 403 ه 11- 404 ب 8.
9- 412 ج 9-413 ج7.
10- 414 ب 1-6.
11- 417 الف 5-6.
12-433 الف 1 به بعد.
13- 488 الف 1-489 الف 2.
14- افلاطون، مانند سقراط، عمل \"دموكراتيك \" انتخاب مقامات قضايي، افسران ارشد و غيره را، به وسيله قرعه يا بر طبق قابليت خطابي و سخنوري آنان، نامعقول و
بي معني مي شمارد.
15- 525 ب 11- ج6.
16- 527 ب 9-11.
17- Dialectic، فن مناظره يا سير و سلوك عقلي..
18- 532 الف 7 ب2.
19- 539 ه 2-540 الف 2.
20- Islands of Blest، جزاير خالدات [= جزاير خالدات] يا جزاير سعادت، نام جزاير كاناري در ماخذ عربي. در افسانه هاي كلاسيك و سلتي جزاير سعادت (به لاتيني فرتوناتاي اينسولاي) جزايري در درياي مغرب و منزلگاه ارواح آمرزيدگان شمرده شده، و يونانيان معتقد بودند كه الوسيون (elysiun، منزلگاه ارواح نيكان و پهلوانان كه جايگاه خوشبختي بود) در اين جزاير قرار داد. پس از كشف جزاير كاناري و ماديرا، آنها را با جزاير سعادت مطابق شمردند. نام عربي قرطناتش يا فرطوناتش كه در ماخذ قديم عربي به جزاير سعادت داده شده مقتبس از نام لاتيني اين جزاير است (نقل از دايره المعارف فارسي).
21- 540 الف 7- ج2.
22- Timocracy
23- Oligarchy
24- Tyranny
25- 305 ه 2-4.
26- 276 ه 10-12.
27- 279 ب7- ج2.
28- 297 ه 1-5.
29- 303 الف 2-8.
30- 303 ب8- ج5.
31- 709 د 10- 710 ب9.
32- Stadium، واحد طول كه معادل 185 متر بوده است.
33- 705 الف 2-7.
34- 715 الف 8 ب6.
35- 726 الف 2-3، 728 الف 4-5.
36- 737 ه 1-738 ب1.
37- 742 الف 5-6.
38- 753 ب 4-7.
39- 765 د5- 766 الف6.
40- 783 د8-ه 1.
41- 790 ج 5- 791 ب 2.
42- 828 ب 2-3.
43- 861 ه 6 به بعد.
44- 899 د 5- 905 د3.
45- 905 د 3-907 د1.
46- انجمني كه براي نظارت بر قوانين كشور هر روز از سپيده دم تا بر آمدن آفتاب تشكيل مي شود (توضيح بيشتر آن كمي بعد مي آيد، و نيز رجوع شود به كتاب دوازدهم قوانين 951و 952 و 963).
47- 909 د 7-8.
48- 936 ج1-7.
49- 937 د 6-938 ج 5.
50- 941 ج 4-942 الف 4.
51- 945 ب 3-948 ب 2.
52- 960 ه به بعد.
53- 951 الف 2-4.
54- 949 ه 3 به بعد.
55- رجوع كنيد به 776 ب 5- ج3.
56- 930 د 1- ه2.
57- رجوع كنيد به افلاطون و بردگي يوناني، Glenn Moroow، در Mind، آوريل 1939.
58- 872 ج 2-6.
59- جمهوري، 563.
60- 776 د 2-778 الف 5.
61- Cleinias.
62- 626 الف 2-5.
63- Megillus.
64- 628 ج 9- ه1.
65- 641 ج 2-7.
66- laissez-faire: نوعي ليبراليسم مبني بر سياست اقتصادي آزاد.
67- Individuality.
68- هگل، فلسفه حق، بخش 299 و بخش 185 (ترجمه S. W. Dyde 1896)
69- Individualism.
70- Locke.
71- كارپلستون، فردريك، يونان و رم، تهران، سروش، 1378، صص 279-257.